تبليغاتX
غزل زندگی
سلام دوستای عزیزم

منو ببخشید که دیر به دیر بهتون سر میزنم...شرمندم...

یه تصویر ساختم دیدم جالبه گفتم بذارم اینجا شما دوستان عزیزم ببینید!

موفقیت همتونو آرزومندم

غزل زندگی

نوشته شده توسط غزل در پنجشنبه 30 خرداد1387 |
با سلام

تو پست قبلیم در مورد امتحانات و این چیزا صحبت کردم...

یکی از دوستان کامنت گذاشتند که همیشه یک خرداد به یاد روزای درس و مدرسه با هم قرار میذارن و میرن مدرسه...

وقتی اینو خوندم یاد دوره کارشناسی افتادم .

ما هشت نفر بودیم که قرار بود هفت ترمه فارغ التحصیل شیم.تو یکی از واحدای عملیمون یه استاد محترم داشتیم که...

آخرین روز کلاسمون بود .ما خیلی خوشحال بودیم که از شر این دوره داریم راحت میشیمو میتونیم بعدش یه نفسی تازه کنیم.

ولی اون روز استادمون خیلی دلش گرفته بود و آروم تر از روزای گذشته بود.

بهمون گفت بچه ها ...این دوره از زندگیتونم داره تموم میشه.کی میدونه تا سال دیگه کی کجاست و داره چیکار میکنه.ما هم گفتیم بله و درسته...

استاد گفت:میاین به هم یه قولی بدیم؟

گفتیم:چه قولی؟

استاد گفت :قول بدیم بهم تا ۱۰ سال دیگه شما هشت نفر با من باهم تو دانشگاه قرار بذاریم بیاییم ببینیم که تو این سالها هر کدوممون چه کردیم!

ما خیلی جوون بودیم وبه قول معروف کلمون باد داشت...کلی مسخره بازی در آوردیم و گفتیم استاد کی حال داره و ...

خلاصه اون روز حرفای استاد و جدی نگرفتیم!

اما الان دو ساله که اون استادمون فوت کردن...خیلی هم جوون بودن.اما حرفای استاد هیچ وقت یادم نمیره.حتی چهره اون روزش و قرارش با بچه ها.

وبلاگ غزل زندگی

واقعا"کی میدونه قراره تا کی زنده باشه؟استاد میخواست ده سال بعد دانشجوهاشو ببینه ...میخواست ثمره تلاششو ببینه...اما هنوز ده سال نشده بود که از این دنیا رخت بست و رفت!

روحش شاد!

واقعا"این دنیا چیه؟دار مکافات؟پس چرا بعضیا اینقد خوشن؟چرا بعضیا اینقدر نا خوشن؟

چرا بعضیا فقط تو این دنیا باید زجر بکشن و یکی دیگه راحت زندگی کنه؟

هممون کم و زیاد یه جوابائی واسه این سوالاتمون داریم ولی فقط خداس که همه چیزو میدونه.

خداجون قدرت درک و فهمو بهمون بده که بیشتر بشناسیم!

خداجون دلم گرفت...

وقتی آدم از همه کس و همه چیز دلش میگیره ..فقط یاد خداس که آرامش بخشه...

میدونم که یکی داره از راه خیلی دور یا خیلی نزدیک نگاهم میکنه...

 

خدا جون به همه بنده هات رحم کن!

 

خدا جون کمکمون کن!خدا جون شکرت!

  

نوشته شده توسط غزل در شنبه 18 خرداد1387

وبلاگ غزل زندگی

خدمت شما دوستان عزیزم که همیشه به وبلاگم سر میزنید و با نظرات سازندتون منو همراهی میکنید عرض سلام و ادب دارم و اینکه کمتر بهتون سر میزنم عذرخواهی میکنم.اینو به حساب کم لطفی من نذارید چون همیشه به یادتون هستم و از هر فرصتی استفاده میکنم برای اینکه به دیدارتون تو وبلاگای پرمهرتون بیام.

 

دلم هوای بارون رو کرده...

دلم میخواد تو یه غروب بارونی تو شمال قدم بزنم.

دلم هوای بوی خاک رو کرده که بعد از نم بارون عطرش آدمو مست میکنه و یه حس خاصی به آدم میده...

نمیدونم چرا چنین حسی بهم دست داد...

 

شاید واسه خاطر فصل گرماست.

بوی خردادو امتحانات رو کاملا"میشه حس کرد.

یادش بخیر روزای کلنجار رفتن با دیکته و حساب...

نه اینکه دیگه سراغی از علم و دانش نمیگیرما ...نه!

اتفاقا"همیشه باهاشم...ولی روزای مدرسه واقعا"فرق داره با دوره های دیگه!

بعضیا مثل من گاهی وقتا دلتنگ اون روزا میشن .

اما بعضیا هم میگن نه بابا بیخیال...حوصله داریا...تازه راحت شدیم از درس و امتحان..

یکی از دوستام میگفت :اه...بدم میاد از اون روزا...چی بود آخه؟پنجشنبه خوشحال بودیم که فردا جمعه هست ومیتونیم راحت باشیم...ولی همین که جمعه عصر میشد باز غصمون میشد که باز فردا مدرسه باید بریم و....

 

این جوریاس دیگه!آدما متفاوتند.

خب دیگه بسمه ..خیلی پر حرفی کردم.

میخوام یه شعر زیبا از شاعره عزیز کشورمون مریم خانم حیدر زاده با عنوان خلوت یک شاعر بذارم و یادی ازحافظ و بارون و نیما و سهراب دوست داشتنی کنیم...

تا یه درود دیگه بدرود...با این آرزو برای شما دوستان گلم که دلت شاد و لبت خندان بماند. برایت عمر جاویدان بماند. خدا را می دهم سوگند بر عشق، هر آن خواهی برایت آن بماند.به پایت ثروتی افزون بریزد که چشم دشمنت حیران بماند. تنت سالم ، سرایت سبز باشد. برایت زندگی آسان بماند. تمام فصل سالت عید باشد. چراغ خانه ات تابان بماند.حق یار همتون!

 

وبلاگ غزل زندگی

کاش در دهکده عشق فراوانی بود
توی بازار صداقت کمی ارزانی بود


کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم
مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود


کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب
روی شفاف تزین خاطره مهمانی بود


کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد
قرض می داد به ما هرچه پریشانی بود


کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم
رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود


مثل حافظ که پر از معجزه و الهامست
کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود


چه قدر شعر نوشتیم برای باران
غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود


کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها
دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود


کاش دل ها پر افسانه ی نیما می شد
و به یادش همه شب ماه چراغانی بود


کاش اسم همه دخترکان اینجا
نام گلهای پر از شبنم ایرانی بود


کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر
غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود


کاش دنیای دل ما شبی از این شبها
غرق هر چیز که می خواهی و می دانی بود


دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم
 راز این شعر همین مصرع پایانی بود

وبلاگ غزل زندگیhttp://2972.blogfa.com/وبلاگ غزل زندگیhttp://2972.blogfa.com/

پاینده باشید.

نوشته شده توسط غزل در شنبه 11 خرداد1387 |
با سلام

وبلاگ غزل زندگی

 

نوشته شده توسط غزل در جمعه 10 خرداد1387 |

با سلام

                                                   چرا مردم قفس را آفریدند؟

                                       چرا پروانه را از شاخه چیندند ؟

                             چرا پروازها را پر شکستند؟

                               چرا آوازها را سر بریدند؟

                    پس از کشف قفس ، پرواز پژمرد سرودن بر لب بلبل گره خورد.                             

               کلاف لاله سر در گم فروماند. شکفتن در گلوی گل گره خورد.

 چرا نیلوفر آواز بلبل به پای میله های سرد پیچید ؟

چرا آواز غمگین قناری درون سینه اش از درد پیچید؟

           چرا لبخند گل پرپر شد و ریخت؟

              چه شد آن آرزوهای بهاری... چرا در پشت میله خط خطی شد صدای صاف آواز قناری؟

                       چرا لای کتابی ، خشک کردند برای یادگاری پیچکی را ؟ 

                       به دفترهای خود سنجاق کردند پر پروانه و سنجاقکی را ؟

                           خدا پر داد تا پرواز باشد گلویی داد تا آواز باشد

"  گلویی داد تا آواز باشد ...                                    

نوشته شده توسط غزل در شنبه 4 خرداد1387 |